ادامه مطلب
+ ا نوشته شده توسط : الياس در ساعت 19:54
لب هر پنجره گلدانی از سبز
زندهياد قيصر امينپور
عرفان نظر آهاري
شعر: قيصر امينپور
ممكن است...
ممكن است چند روز ديگر
جيبهايم پر شود از برف
ممكن است چند روز ديگر
نامههاي گرسنه برسند و
شرم سيگاري برايم بگيراند
ممكن است ناگهان چاييام سرد شود
ممكن است زير سيگاري در بالكن بگذارم و پر شود از مه
سينهام از دل
دلم از صدا
صدايم از گريه...
ممكن است...
از : بروژ آکرهای
ترجمه از : صلاح الدين قرهتپه
در آن شبهای تار از بیقراری
چو بسیاری بنالیدم بزاری
مگر کز آه من سرو گلندام
صدائی گوش کرد از گوشهٔ بام
بر آن نالیدن من رحمت آورد
خرامان رو به نزدیکان خود کرد...
عبيد زاكاني

| کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود | بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود | |
| بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ | ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود | |
| به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ | که همچو روز بقا هفتهای بود معدود | |
| شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن | زمین به اختر میمون و طالع مسعود | |
| ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم | شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود | |
| جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل | ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود | |
| چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار | سحر که مرغ درآید به نغمه داوود | |
| به باغ تازه کن آیین دین زردشتی | کنون که لاله برافروخت آتش نمرود | |
| بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد | وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود | |
| بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش |
هر آن چه میطلبد جمله باشدش موجود |
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد .

صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گل تا که من زنده ام ماندگار است .
از : زنده یاد فریدون مشیری
- در انتهای برنامه های فشرده پنجشنبه و جمعه ، آرامش کافه سارا واقعا" لذتبخش بود. تجدید خاطرات با همون پاستای لذت بخش همیشگی که ایندفعه تغییر شکلی هم داشت. موسیقی ، رنگهای موجود در اون محیط تابلوهای عکس ونقاشی، کتابهای توی قفسه همه و همه با فضای خلوت دیشب فوق العاده اش کرده بود. نمی دونم چرا هر وقت اونجا میرم دلم پرده آجری رنگ میخواد.... مرسی از پیشنهاد خوبت.
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر می خوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده می خوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری؟
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری؟
تا لحظه ای وقت شریفتو واسم بذاری
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود
توی دنیا هرچیزی قیمتی داره حتی وجدان
اینا رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هق تو پس کی شنفته؟
تو که می گی پیشمی تا لحظه مرگ
این که می گن می شکنی رنجم می دی بگو کی گفته؟
توی آغوش تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیر دست غمها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانه ام
واسه موندن دیگه با بهار بهانه ام
توی آغوش تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرفای زرد اثری نیست
نمی بینی کسی از هراس نونش
جلو حرف ناصواب بنده زبونش
توی آغوش تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند..
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه ? معجزه! ? رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.
و بر بال دیگرش نوشتند:
هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است
پاورقی: چرا فکر کردین باید ربط به سیاست داشته باشه؟؟؟!!! (حتماً که ربطی نداره)![]()